به گزارش مفدا، در اولین دوره از جشنواره ملی طنز اخلاقی "قند پهلو" که به میزبانی کانون اخلاق پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایلام برگزار شد، بیش از ۵۲۷ اثر در بخش عکس، کاریکاتور، شعر، داستان کوتاه و خاطره کرونایی به دبیرخانه جشنواره ارسال شد. راضیه فرمانی دانشجوی دندانپزشکی دکتری حرفهای توانست رتبه اول بخش شعر کلاسیک را در این رویداد از آن خود کند.
"جهان در میدان"
صبح شده بود و گیتی که چشمان خود را باز کرد جهان نبود،به هر طرف نگاهی انداخت و به هر سوی امیدی داشت تا بار دیگر دو چشمان جهانش را نظاره گر باشد اما فقط عکسهای جهان و صدای پشت تلفن در حوالیاش میچرخید.
تا آن روز همه چیز و همه کس را فقط از نظر میگذراند بی آنکه دمی توجه کند و به حرفای ناگفتهی تو چشمانشان پی ببرد، آن قدر مشغول گیر و دار زندگی بود و در پیِ
قلمهایش گم شده بود که بودنِ جهان برایش حکمِ عادت داشت.
جهان دو شب در میان شیفت بود و بعد از دلتنگیِ بسیار به خانه میآمد و با خوردنِ غذای محبوبش به پیشواز فردا میرفت و تمامِ دلتنگیِ گیتی را در عمق چشمان به رنگ دریایش غرق میکرد.
دوشب گذشت و جهان نیامد،دیگر قلم گیتی خسته شده بود ،تا به تهِ خط میرسید توانی نداشت به اولِ سطرِ دیگر برود، رنگ رخسارش به سفیدیِ کاغذ بود و لبهایش به کبودیِ قلمِ گیر افتاده در دستانش.
نمیدانست اینکه چیزی از عادتِ همیشگی اش تغییر کرده است و سرجایش نیست پریشانش کرده یا اینکه واقعا چیزی کم بود در اون لحظه، چیزی شبیه دنیایش، عشقش و همدمش.
بویِ کزِ غذا تمام ِخانه رو به خود گرفته بود و صدای جوش آمدهی سماور میپیچید در بین اخبارِ مرگ و میر و مبتلایانی که روز به روز فزون تر میشدند و در این میان گیتی تنهاتر، انگاری با بالارفتن قلهی مریضی نبودنِ جهان بیشتر رنگ میگرفت و چهرهی گیتی بیرنگتر.
دلتنگی امانش را بریده بود نه میتوانست زنگی بزند و آروم گیرد نه میتوانست مسافتی طی کند و به بیمارستان برود تا دیدگانش جونی بگیرد.
به پروانه زنگ زد تا به این بهانه بیحوصلگیاش را تسلی بخشد
_پروانه میشود این روزها را فراموش کرد؟ با فراموشی آن آرام میگیرد این دل طوفانیمان ؟
_پروانه که خود غرق در ناراحتی بود تنها تکیه به یک جمله کرد و گفت :
میگذرد این روزها هم و به قول خودش “ان مع العصرا یسرا”.
_درد من این است که نه میتوانم قبول کنم این روزها را و نه میتوانم پس بزنم آنها را، در خم و پیچ ذهنم گم شدهام ، ناگه جهان را به چند روز ندیدم ، گوشهایم به شنیدن خبر های بد عادت کرده است و نه میتوانم ازعادت شنیدن به آن خبرها بگریزم و نه میتوانم هر دم از شنیدنشان شوکه بشوم ، گریزی از این حال و روزم ندارم و خشونت دردناک در من چکیده شده است.
گفتوگوی دو خواهر ته ماندهی آرزوها و امیدهایشان بود که آن روزها خاموش بودند و نزدیک به محال بود که با حرف زدن آتش دلهایشان آرام گیرد اما شعلهی آن کمتر میشد.
حرفها که تموم شد تلفن رو به جای خود گذاشت و به سمت کمد رفت
لباسِ جهان را به آغوش گرفت و به یاد حافظ زمزمه کرد : چو پیراهن شوم آسوده خاطر،گرش همچون قبا گیرم در آغوش.
از پنجره به خیابان ولیعصر نگاهی انداخت و همانطور که پیراهن رو بیشتر میفشارد بلند و با بغض میگفت:
تا دیروز آرزوی سکوت خیابان ولیعصر را داشتم و همیشه میگذاشتم پاسی از شب بگذرد و بعد که صدای بوق ممتدِ ماشینها و فریاد دست فروشها و آدمها که خوابید میامدم جلوی این پنجره مینشستم و با سیاه کردن کاغذ ذهنم را آرام میکردم، اما حالا چی؟
هم میتوانی گرمای خورشید را روی دستان قلم گرفته ات حس کنی ،هم خلوتی بیشتر میگذارد تمرکز کنی و هم اینکه بالاخره دیدی این آرزوی داشتن آرامش را که توی خیابانی به اون هرج و مرجی محال بود اما با این تفاوت که اکنون ذهن آشفته ات مهلتی برا اندیشیدن به رویاها نمیدهد!
آنجا بود که فهمید گاهی آرامش به سکوتِ مطلق بودن نیست.
خیابان ولیعصر آرامش اش به صدای ماشین ها و ترافیک چند ساعته اش است به اینکه دست فروش ها تا آخرین تارِ حنجرهی خود فریاد بزنند و در این میان تاکسی سوارها در کنار مسافران چند دقیقه ای ، تمام گفته های دلهایشان را به تاراج بگذارند.
انگاری این رفت و آمدها زندگی را به جریان انداخته بود و بدون آنها خیابان بوی مردگی میداد.
گریهاش بند نمیآمد انگاری گریه آمده بود که بیاید بیهیچ مکثی.
آن روزها جهان دردش به قوارهی اسمش بزرگ بود .
دردِ مریضها، دردِ دلتنگی، دردِ واگرفته از اشک مردم ،تیره و تاریِ خبرهای بد.
در دلش آشوب بود و در ذهنش کنکاش و جدال اما با این حال آرامشِ چشمان اش امید را در دلِ مریض ها میپروراند.
با زبانِ شیرین اش اکسیژن را به مریض تزریق میکرد و قربان صدقههایش را که پیش از پیش برای گیتی خرج میکرد این بار در نزدیکیِ مریضهایش به گوش میرسید.
در این ایام جهان کم میخوابید اما اندک خوابش هم به تصویرِ گیتی میگذشت و گویی گیتی آن لحظه هارا در کنارش میگذراند و بیحضور نبود.
صورتاش سرخ بود و گرم ، انگاری تبِ مریض ها تمام فضا را داغ کرده بود ،تنشاز گرمای لباسها به کوره مانند بود.
بعد از آخرین بیمارِ از دست رفته به بیرون رفت تا سیگاری بکشد، در آن موقع تنها سیگار مرهم خستگی جهان بود.
یه گوشه روی جدول نشسته بود و همانطور که داشت خلاشهی سوختهی کبریت را به جوی زیر پایش میانداخت امیرعلی اومد و گفت:
_چه شده که جهانِ گیتی اینگونه زبان بسته تنها به عمق پوک زدناش فکر میکند.
_امیرعلی دلتنگم ، یک هفته است که زنم را ندیده ام ،تو که میدانی چه قدر وابسته ام بهش ، آخ دلم لک زده واسه بویِ غذا یش، واسه شعرهایی که برایم مینوشت و تمام خستگی شیفت شب قبل را با خوندناش از تنم می برد.
امیر علی دید که قامت استوار و چهار شونه ی جهان چگونه به زیر مشکلات و دردهایش خم شده و با لحنی پر از بغض گفت:
_الان همه در پس جستن چاره ای از این مصبیت جهانیاند ،اگر جای فریبرزی بودی و سرِ شیفت خانومت جان میداد و تو میماندی و یک جسد با دنیایی از خاطره چه میکردی؟
بالاخره این روزها هم میگذرد و بازهم تکرار آن عادت ها برایت تداعی میشود.
_امیرعلی چشمهایم درد گرفته از دیدنِ این جنازههایی که تا دیروز فکرِ زندگی کردن بودن و اما حالا گریه و شیون خانوادههاشون تمام فکرها را پریشان کرده است.
امیرعلی هیچی نگفت و بغض خود را در بین سنگهایی که با کفشانش به خاک فرومیبرد، دفن کرد.
دو رفیق به حرف آمده بودند و انگاری در اون لحظه یکی از خوشایندترین لحظههای زندگیشان در پسِ ادا کردن کلمات میگذشت و کام و ناکامیهایشان را میان حرفایشان به گوش دیگری میرساندند و خرسندی حاکی از تهی شدن درونشان جذبهی چهرهی هردویشان در اون لحظه شد.
جهان با مشت به شانهی همکارش کوباند و با لحنی شیرین گفت پاشو رفیق وقتِ صحبت نداریم.
سپس به دنبالِ صدای تهِ راه رو رفت تا آن پیرمرد را که سوگلی اش چند دقیقه پیش زیر دستان جهان تموم کرد را آرام کند.
همکنارِ پیرمرد شد و به زمزمهای که میکرد گوش داد و سپس به اتاق شماره ی شش رفت تا به فریاد مریضی که از درد به خود میپیچید برسد. جهان نمیتوانست حالِ مریضها را در همان دم خوب کند اما به نیمنگاهی که می انداخت پی میبرد چه حالی دارند و چه معلوم که آن دردها را در تناش تجربه میکرد.
فضای بیمارستان کدر بود و سرد .
خورشید میتابید اما گرمای همیشگی اش را نداشت.
سفید پوش ها میخندیدند اما نشاط همیشگی را نداشتند، در عمق خندههایشان دلتنگی و خستگی نهفته بود.
به رقص و شادی در آمده بودند اما نه برای حال دلشان بلکه برای روشنیِ دل مریضها و چه بسا برای دلگرمی یکدیگر.
جهان میدانست صدای درد و فریاد بیمارها در گوشه و کنار بیمارستان امری همیشگی است و گوش هایش عادت به شنیدن آن نجواهای خو گرفته از کوفتگی روح را دارد اما در آن روزها جنس دردشان متفاوت بود ،درد جهانی، دردی که همهی مردم را به دام انداخته بود. صدای مریضها صدای مردم دنیا بود،
مردمانی که امیدشان را در پی خانه ماندن پر رنگ میکردند .
خانوادههایی که عزیزِ از دست رفتهی شان را در عمق اشک هایشان دفن میکردند و تمام هم وطن هایشان را شریک غم خود میدانستند.
و پزشکان و پرستارانی که دلتنگی و خستگی و بالطبع ناراحتی و اندوه حاکی از جای خالی رفیق و همکار و بیمارانشان، میان راه روهای سرد بیمارستان روی چهرهی ماسک زده شان پرسه می زد.
در آن روزها مرگ در هیبت ویروسی کوچک جثه به استقبال مردم میآمد و تمام آدمیان را ترسانده بود .
موجودی بس کوچک و مرگبار که نا امیدی را به نمایش ذهن ها گذاشته بود و همه را متوجه خود کرده بود، دیگر نمیشد بهش توجه نکرد و پشت کرد باید نیروی انسانی را در پشت این کوچک جثه دواند و با جنگ و نبرد با آن مقابله کرد گرچه این بار برنده شدن به قد و اندازه نبود و این مردم بودند که در چنگ این موجود میدویدند و تنها گریزشان دور کردن آن موجود خبیث از خودشان بود.
در پی راهی برای رهایی ذهن و جسمشان از سایهی آن موجود که مردم را درمرگ می تازاند.
گوشی جهان زنگ خورد و امیرعلی به صدا در میاید و دوان دوان به سمت جهان میرود، صبر میکند تا کارش تمام شود اما ثانیه ها در آن لحظه برای گیتی که مشتاق شنیدن صدای همسرش بود ،حکم ساعت را داشت همانقدر طولانی،
وقتی منتظر باشی همین است، پلک زدن سخت میشود و صبر کردن دشوار، کارش که به اتمام رسید امیر علی با لحنی خفناک میگوید گیتی چند باری زنگ زد اما پاسخ که ندادی به شمارهی من روی آورد،گفت تماس ضروری بگیر.
جهان که به سمت اتاقاستراحت میرفت .
نمیتوانست فکری کند چرا که برای فکر کردن باید فضایی باشد، مکانی آرام و دور از آشوب و آشفتگی، در آن دم تنها یک نظر به ذهنش میآمد که آن هم در همهی ذهنها پرسه میزد.
شروع به دعا کردن افتاد که مبادا رد این گرفتاری به خانهاش رسیده باشد و بدتر از آن که گیتی باید به تنهایی به میدان میرفت.
به اتاق که رسید شتاب زده شمارهی گیتی را گرفت وقتی صدایش را شنید تمام دلشورگی اش با لحن دلنشین گیتی ناپدید شد و اما شیرینی اون لحظه که در چشمان جهان میدرخشید را کسی نمیتوانست درک کند جز مریضی که با حالِ خوب راهیه منزلش میشد.
امیرعلی نگرانتر از جهان به اتاق رفت و دید جهان به گریه در آمده است اما چهرهاش مانند چهرهی خورشید تابان است و نور دیدگانش جلابخش آن بود.
جهان که نمیتوانست امیر علی را به آغوش گیرد و ذوق درونی خود را اینگونه انتقال دهد به لبخند زدن اکتفا کرد و چنان عمق لبخندش بسیار بود که با آن دو تیلهی آبی، شور خود را به چشمان امیرعلی نشاند.
_بگو چه شده سکتهام دادی
_امیرعلی تاحالا شده در اوج ناامیدی روزنه ای در اعماق وجودت شکل بگیرد و از آن پس هر دم که خسته شدی صدای درونی ات تسکین روح و جسم ات شود؟
جهان حالا دست از غرولند کردن و نا امیدی و دلتنگی برداشته بود و هرچه سخنان دلنشین و باور امیدوارانه داشت که به زبانش میرسید را نثار امیرعلی میکرد. از هرچه میگفت جز آنچه باید میگفت.
امیر علی را منتظر میگذاشت و ناگفته ی خود را نمیگفت و تنها به بیان احساساتش میپرداخت.
حال صدای جهان از زمزمه به فریاد رسیده بود و با صدای بلند تر از پیش به همه فهماند که پدر شده است.
و اما غم ندیدن همسر و فرزندش را به پاس این خبر نادیده گرفت.
جهان امید را در قبلش به جریان انداخته بود و به همزیستی با آن، روزهای سخت را میگذراند.
امید حقیقتی است که باور به رخ دادنش داری کافیست دست و پایش را نبندی و بگذاری قلب و ذهنات را قلقلک دهد تا روحات را شاد کند و بتوانی ادامهی حیات بدهی حتی اگر مجالِ شادی نداشته باشی و در مرگ و غم دست و پا بزنی،
همانطور که مریضها اگر امیدی به بهبودی نداشتند خود را به روی تخت ها نمیخواباندند و در مقابل، پزشکان و پرستاران اگر امیدی به رهایی آنان از درد و رنج نداشتند هرگز اعتقادی به کار خویش نداشتند و همچنین مردمانی که خود را بسیار ایام در خانهها حبس کردند تا آن روز بیاید که بدون ترس به آرزوهایشان دست یابند و بتوانند بازهم خیابان ولیعصر را با وجودشان شلوغ کنند.
با آن خبر خوش، رهایی در بسترِ امید، گرفتار قلب جهان و همکاراناش شده بود و هیاهوی ترس و واهمه مغلوب روزهای روشن شده بود.
روزها گذشت و تخت ها خالی و پر میشدند.
گاه از غم خالی میشدند و گاه از شادی، در آن روزها همه حس ها رو میشد تجربه کرد جز آسودگی.
حال، جهان به وجودِ این موجود درون امیرعلی پی برد و به خیالِ روزهای گرمابه و گلستان به مراقبت از رفیقاش پرداخت.
امیرعلی قوی بود و محکم گویی ستون بخش کرونا امیرعلی بود.
اما حالا آن شیر قوی انگاری در قفس مانده، به تخت افتاده بود و نفس های آخرش را به دیوار های کنار تختش میتازاند.
چشم های جهان عادت به دیدن خم پیشانی امیرعلی نداشت حال دیدن آن چهرهی از هم واگسسته شونههای جهان را خماند.
طبق عادت به حیاط رفت تا سیگاری بکشد با این تفاوت که دیگر هم صحبتی نداشت تا دمی آرام گیرد.
شب بود و سرد و تاریک، جهان از دور تنها به یک شعله نمایان بود آن هم سوختن سیگارش.
به آسمان نگاهی انداخت و چشمان خود را به دنبال ستارهها میدواند، به خیالش به دب اکبر رسید که ناگه خبرفوت امیرعلی را به گوشش رساندند.
جهان گنگ و مبهوت و لال مانده بود ، دیگر نایی به سخن گفتن نداشت ،فریادهایش بیصدا ، گریه و شیون اش در تاریکی شب گم شده بود. شب،شب نبود. جهان ، جهان نبود و ستارگان آتش را به چشمان جهان تابانده بودند.
گلوی جهان مانند کویر خشک شده بود و چشمان آبی اش مانند دریا موج های پر تلاطم را به صخره های پلک هایش میزد، نمیتوانست باور کند،چرا باید باور کند؟
مگر میشود بیمارستان بدون ستون باشد؟
تمام خاطرات و صدای امیرعلی آوار شد به تناش.
جهان مانند کبوتری بال بال میزد و سوی اتاق ته راه رو رفت.
پلکهایش ثقیل شده بود و نمیتوانست سنگینی اشکها را تحمل کند گلویش از غم تنگ شده بود.
باور اینکه امیرعلی روی آن تخت باشد و دیگر از فردا با جهان به شیفت نرود سخت بود.
جهان در آن دم گویی هزار سال پیر شده بود.
صدای نفس خود را به زور در بین صداهایی که از امیرعلی در درونش میپیچید، میشنید ، نفساش سخت شده بود و زباناش لال .
وقتی خبر را به خانواده امیرعلی داد تنها بغض مادرش را شنید.
مادر در چادر سیاه خود به عزا افتاد و با انداختن هردانه تسبیح در بین انگشتهایش گریه اش شدیدتر میشد و مردم هم خیره به این اخبارها پیراهن غم را به تن کرده بودند.
مادامی که غیر و لاغیر نداشتند و همه به غم دیگرکسان دچار بودند، چهرهها خسته و چروکیده بود.
ایامی گذشت و گیتی سنگینتر و گیسوی جهان بزرگتر میشد.
گیسو فکر خوشی بود که به ذهن جهان روانه میشد و انگیزه ای برای ایستادن و استوارماندن بود.
ماندگاری آن روزها بر دیوارهای ذهن جهان ،گیتی، مریضها، پرستاران و پزشکان، مادر امیرعلیها نقش بستند و هردم خطی از پس گذشتن آنها برقلب و ذهنمان به یادگار میماند.
یادگاری از روزگاری که آزادی بود اما زندانی بودیم، آب بود اما تشنهی شادی بودیم، بیدار بودیم اما در خواب رویاهایمان جولان میدادیم، گریه و زاری بود اما هریک درعمق بغضهای خفه شدهمان غرق شدیم، عید بود اما بوی تازگی و طراوتی نداشت، بهار بود اما به سردی زمستان میگذشت، همدیگر را داشتیم اما گویی نداشتیم، بوسه بود اما نه بر دستان و چهرهها بلکه بر حسرت در آغوش کشیدن عزیزانمان، روزگاری که صرفاً زیستن بود و نه زندگی کردن .
حال این داستان ادامه دارد...
داستانی همچون مردن، ندیدنها، قرنطینه ماندنها، خستگی روح و ذهنها، اخبار بد، فراز و نشیب اعداد مبتلایان، غم و اندوهها، چشمان منتظر در پی مادر و پدران و همسر و فرزندانی که مدتهاست به دیدار عزیزانشان نرفتند و خود را در بطن مریضی قرار دادند.
تنها یک چیز همیشگی است آن هم مانند جهان سخت بودن و صبر کردن برای روزنهای از امید و روشنایی در گنگ ترین و پنهانیترین و تاریکترین ثانیهها.
گوش کردن به آن نیاز درونی که در پس جستنِ شادی و رهایی است.
قدم زدن در کوچههای ذهنمان و بذر امید را کاشتن چرا که بازهم آفتاب بهاری گرمایش را به دلهایمان میتاباند و باریدن ابرهایش بوی تازگی را به مشامهایمان میرساند.
"پایان"
با تشکر برای همراهی گرمتان...
ارسال نظر